در روزنامه ای خواندم که نوشته بود مداد شو !! در مداد پنج صفت وجود دارد که اگر به دستشان بیاوری برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت میکند اسم این دست خداست صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی این باعث میشود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار نوکش تیزتر می شود و اثری که از خود به جا میگذارد ظریفتر و باریک تر ، پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث میشود انسان بهتری شوی صفت سوم : مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم ، بدان که تصحیح یک کار خطا کار بدی نیست در واقع برای اینکه در مسیر درستی باشی مهم است صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است صفت پنجم : مداد همیشه از خود اثرِی به جا می گذارد ، پس بدان که هر کار در زندگی ات ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری هشیار باشی و بدانی چه می کنی پ . پ : تبریز مه آلود مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبدیل شود! چگونه میشود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟ وقتی می گویی و بغض میکنی وقتی اشک سرازیر میشه از چشمام و جلوی هق هق رو می گیرم وقتی دور و برت این همه شلوغ و اما باز کسی نیست که دلت را بخواند و وقتی کسی نیست که مهم باشد یود و نبودت وقتی میگیری و دلت از همه خسته ، کسی نیست که درد دلت را گوش دهد تنهایی ... تنها و فهمیدم که تنهایی تنهاتر از من و چه تنهایی عمیقی و من کاری جز اشک نمی توانم و نمی دانم و باز یاد شعری که همیشه برات می خونم افتادم شاید مرهمی باشد "دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد " آی آدمها زندگی مسابقه دو نیست زندگی به مانند موسیقی است که نواخته می شود پ.پ : منیم چورک سیز سوسوز قالدیغیم گونوم چوخ اولوب ، آمما اومودسوز قالدیغیم گونوم هئچ اولماییب سهم من چیست سهم من از این دنیا چیست از این بودن ، از این زندگی ؛ سهم من از عشق سهم من از دنیا به اندازه ی تنهایی من بود ؛ کم ، گم سهم من سکوتی بود پر از ناگفته ها سهم من انتظاری بود برای چشمان همیشه نگرانم سهم من دلی بود ... سهم من از تو چه بود سهم تو از من چه بود سهم من از عشق همیشه محال بود ؛ محال توی تاریکی اتاقم به پنجره ی اتاقم خیره ام مثل زندانی که به دریچه ی زندان می نگرد .... هنوز باران میبارد ... رعد و برق می زند... نور و سپس صدایش به خیالم پناه میبرم به آرامشی که ساخته ام تا از این وحشت برای لحظاتی فرار کرده باشم فردایی که در انتظارش بودم در دیروز ماند ... ![]()
مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه، به عادت آب دادن گلهای باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نو کردن خواستنیست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن.
تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق.
عشق، تن به فراموشی نمیسپارد، مگر یک بار برای همیشه.
جام بلور، تنها یک بار میشکند.
میتوان شکستهاش را، تکههایش را، نگه داشت.
اما شکستههای جام ،آن تکههای تیز برنده، دیگر جام نیست.
احتیاط باید کرد.
همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.
بهانهها، جای حس عاشقانه را خوب میگیرند..![]()

کمی آرام گیرید
به موسیقی گوش بسپارید،
پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد...![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
تبلیغات
