تبلیغات
T A Y M A Z - حرفهایی برای نگفتن
T A Y M A Z

خدایا کفر نمی گویم 

پریشانم 

چه می خواهی تو از جانم

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی 

 

خداوندا

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی  

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی  

و شب ، آهسته و خسته 

تهی دست و زبان بسته 

به سوی خانه باز آیی 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا

اگر در روز گرما خیز تابستان 

تنت بر سایه دیوار بگشایی 

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی 

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا

اگر روزی بشر گردی  

زحال بندگانت با خبر گردی  

پشیمان می شوی از قصه خلقت 

از این بودن ، از این بدعت 

 

خداوندا تو مسئولی  

 

خداوندا

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است  

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.  

"دکتر علی شریعتی "

 

29 خرداد همیشه مرا یاد مردی می اندازد که همه ی خطوط فکری ام را در اندیشه ها و نوشته ها و گفته های او یافته ام و هنوز هم حرفهای زیادی برای نگفتن و کتاب های زیادی برای ننوشتن دارد بعد این سالها ...

یاد کتاب "کویر" اش افتادم و چه خیال انگیز ....

پ. ن : آنچه در کویر زیبا می روید خیال است ، خیال این تنها  پرنده ی نامرئی که آزاد و رها همه جا در کویر جولان دارد

پ. ن : مجهول ماندن ، رنج بزرگ روح آدمی است

 


نوشته شده در جمعه 28 خرداد 1389 ساعت 09:52 ق.ظ توسط تایماز نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت