تبلیغات
T A Y M A Z - داستان یک عشق ...
T A Y M A Z

وقتی دیدمش حس عجیبی درونم شکل گرفت حسی که تا حال تجربه اش نکرده بودم

نگاهم در نگاهش گره خورد

به آرامی نگاهش را دزدید و از کنارم گذشت 

مدتی طول کشید تا بدانم او کیست ...

گرچه هم محل بودیم اما تا حال ندیده بودمش

این حس در درونم شعله می کشید و نگاهش را در خاطرم مرور می کردم

گاه گاهی میدیدمش و مثل همیشه نگاهم در نگاهش گره می خورد و باز هم با شرم وخجالت همیشگیش سرش را به زیر می گرفت و می رفت  .

تصمیم گرفتم دل به دریا بزنم و برایش از احساسم بگویم

بگویم که دوستت دارم

در کوچه ای خلوت جلو رفتم و سلام کردم

اما سکوت بود و سکوت

برای بار دوم سلام کردم

باز جوابی نیامد

قدم هایش را تندتر کرد سرخ شده بود سرش را پایین انداخته و داشت تند تند قدم برمی داشت

وقتی دیدم این چنین معذب می شود معذرت خواستم و راهم را کج کردم

از آن روز به بعد تا مرا می دید سرخ می شد و سریع تر قدم بر میداشت من هم فقط محو تماشای او می شدم .

روزها ، ماهها و سالها از پی هم می گذشتند

اما هنوز دوستش داشتم هنوز هم برای دیدنش لحظه شماری می کردم

در این مدت به حضور من عادت کرده بود وقتی مرا می دید فقط نگاهم می کرد و

شاید روزی نیم ساعت به هم چشم می دوختیم بدون هیچ حرف و کلامی

اما عمر این روزها کوتاه بودند

آنها از محله ما رفتند

چه غمی در دلم نشست دیگر آن کوچه برایم جذاب نبود افسرده شده بودم

دیگر میلی به زندگی نداشتم نمی دانستم کجا رفتند

روزگار می گذشت کم کم سعی کردم فراموشش کنم یکسال از رفتن آنها گذشته بود اما گه گداری وقتی از آن کوچه عبور می کردم غم سنگینی در دلم می نشست .

بعد از یکسال دوباره دیدمش

اما ...

آری برگشت اما ایکاش که برنمی گشت و مرا با خاطرات زیبای دوران گذشته تنها می گذاشت

نگاهش دیگر در پشت چشمان معصومش آن نگاه همیشگی پر مهر و محبتش نبود .

تا مرا دید نگاهم کرد و سرش را پایین انداخت و رفت ...

من ماندم و غم جان کاه عشقی نافرجام  

هنوزهم دوستش دارم

هنوزهم شبها برایش برای حرمت چشمان معصوم و پاکش اشک می ریزم ...

هنوزهم دوستش دارم ...


نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند 1384 ساعت 01:02 ب.ظ توسط تایماز نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت