تبلیغات
T A Y M A Z - راز پنهان
T A Y M A Z

یک روز بی آنکه نامی از خویش به میان آورم

به تنها کسی که دوستش داشتم

:نوشتم

تو را از جان و دل دوست دارم

پیرامون خویش را بنگر و حدس بزن او کیست

آنگاه پاسخش ده ؛ اینجا هستم

روزی او را دیدم

به سویش دویدم و فریاد شادی پر اضطرابی را که از دلم برخاسته بود در گلو خاموش کردم

! اما او به خود نگفت : اوست

! به من هم نگفت : توئی

: بی آنکه  از خویش نامی ببرم به او نوشتم

روز و شب به یاد تو اشک میریزم

. در انتظار آن روزم که پرتو عشق ، دیدگان تو را به روی من بگشاید و دلهای ما را به هم پیوند دهد

 ، یک روز مرا دید

دیدگان مرا هم که هنوز غرق اشک بودند دید

اما وقتیکه دست لرزان مرا در دست گرفت

! به خود نگفت: اوست

! به من هم نگفت : توئی

بی آنکه بگویم منم و تا چه اندازه دوستش دارم از نزدش گریختم

راز پنهان را در دل نگه داشتم

. اما غم دل ، از پایم درافکند

روزی چند ، دیگر اثری از من و راز پنهان من نخواهد ماند

، شاید آنروز وی در پی آنکس که دل به مهر او داشت بر سر گورم گذر کند

!! آنگاه با پریشانی به خود بگوید : او بود

!! به من بگوید : تو بودی

اثری از مارسلین دوبردو المور


نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور 1388 ساعت 08:13 ب.ظ توسط تایماز نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت